printlogo


سایه روشن
عاقبت دوستی خیابانی

گروه حوادث -  لیلی روی صندلی و در مقابل مددکار مرکز مشاوره نشسته بود و اشک می ریخت. پس از مدتی که آرام شد لب به سخن گشود و گفت: قربانی دوستی خیابانی شدم. از خانواده پولداری بودم. پدرم یکی از تاجران بازاری بود و من به همراه دو برادر و دو خواهرم همیشه در ناز و نعمت به سر می بردیم. هرچه اراده می کردیم پدر و مادرمان برایمان تهیه می کردند. من فرزند سوم خانواده و دختر دوم بودم. 16 ساله بودم که یک روز در راه مدرسه، شیطنت ها و متلک های یک پسر جوان دلم را لرزاند. از آن روز به بعد من هم که مشتاق این رفتارها شده بودم، دلم می خواست هر روز مجید را ببینم و او در قراری نانوشته هر روز به نزدیکی مدرسه ام می آمد و با موتورش به دنبالم بود. تا اینکه یک روز به من نامه ای داد و از آن روز ارتباط عاشقانه من و مجید بیشتر شد. او سرانجام مادرش را برای خواستگاری به منزلمان فرستاد. خانواده ام مخالفت کردند. اما من که دلباخته او شده بود، مادرم را تهدید کردم که اگر با این وصلت مخالفت کند خودم را می کشم. حتی یک هفته هم اعتصاب غذا کردم و سرانجام پدرو مادرم رضایت دادند. اما پدرم گفت از این خانه اگر با این پسر رفتی دیگر برنگرد مگر اینکه دیگر به او تعلق نداشته باشی. جهیزیه بسیار مختصری را هم برایم تهیه کردند. پدرم برای حفظ آبرویش اجازه نداد مراسم عروسی بگیریم. هرچند مجید و مادرش هم پولی نداشتند که مراسمی برایم بگیرند. در خانه پدرم به عقد مجید درآمدم و همان روز به خانه اجاره ای مادر مجید رفتم و زندگی ام را در کنار همسر و مادرشوهرم آغاز کردم. یک ماه اول زندگی ام خوب بود و مجید بسیار به من محبت می کرد. اما پس از آن که مطمئن شد از دارایی پدرم چیزی به من نمی رسد و پدرم هرگز به ما کمک نمی کند، رفتارش عوض شد. او به هر بهانه ای کتکم می زد و مادرش هم همه کارهای خانه را به من واگذار کرده بود. آن ها کوچک ترین وسیله رفاهی نداشتند و خانه شان هم دو اتاق اجاره ای در کنار سایر همسایه ها بود. دیگر از آمدن مجید به خانه می ترسیدم. چون هر روز من را کتک می زد و مادرش هم به هر بهانه ای او را علیه من می شوراند. مادرش اجازه نمی داد از خانه خارج شوم، حتی همسایگان هم به من مشکوک بودند. دیگر از این همه رنج خسته  شده بودم. خانه پدری ام با آن همه عزت و احترام کجا و این خانه پر از بدبختی و تحقیر و کتک کجا. تصمیم گرفته بودم از آن خانه فرار کنم. سرانجام یک روز یکی از خانه های کوچه مان دچار آتش سوزی شده بود و همه همسایه ها برای خاموش کردن آن رفته بودند، از آن خانه فرار کردم و به خانه پدرم رفتم. پدرم با تمام وجود از من حمایت کرد و اکنون مراحل درمانی خود را طی می کنم و به زودی از آن مرد طلاق می گیرم. مجید هم به خاطر همه کتک ها باید دیه بدهد با اصرار پدر و مادرم هم به این مرکز آمدم تا شاید بتوانم آن روزهای بد را فراموش کنم. «غلامرضا بزی» مشاور و روانشناس درباره این پرونده می گوید: این پرونده یک نمونه از دوستی های خیابانی است که به ازدواج منتهی شده است. در این دوستی دختر دچار روابط احساسی شده و یک شبه فردی را بدون شناخت کافی به تمام زندگی اش تبدیل می کند، به طوری که برای رسیدن به او حتی جانش را به خطر می اندازد. وی ادامه می دهد: دختران باید از عواقب دوستی ها و ازدواج های خیابانی مطلع شوند. همچنین قبل از ازدواج حتما باید با خانواده خود مشورت کنند و یا نزد یک مشاور بروند تا بتوانند بهترین تصمیم را بگیرند. زمانی هم باید ازدواج صورت گیرد که فرد به بلوغ عاطفی و فکری رسیده باشد و منطقی بیندیشد.